سلام
این آخرین پستی که میزارم دوست دارم هرکس دید نظرشو بگه
چیزایی که مینویسم حرف دل خودمه بدون کوچیکترین کپی برداری
امشب نمیدونم چمه فقط میدونم دلم خیلی گرفته طوری که از همه چی شاکیم
خیلی دلم گرفته
یاد وقتایی افتادم که تا دلم می گرفت یه زنگ یا اس ام اس بهش میدادم خالی میشدم دوتایی
کلی شاد بودیم
داشتیم زنگیمونو می کردیم تو شادیا تو غمها با هم بودیم مشکلاتمونو با هم حل می کردیم
یادم میاد همیشه آخراس ام اسا یا زنگامون کلمه ای که دیگه متنفرم ازش یعنی دوست دارم بود
نمیدونم چی شد
شاید مشکل از من بود
همیشه اسممون باهم بود
بعداز این پست دیکه هیچ وقت اسمامونو با هم نمیارند
یادم میاد روزای تولدو ولنتاینو
یادم میاد وقتی همو می دیدیم چقدر شادوخوشحال بودیم
تمام فکرم فقط اون بود
نمیدونم چی شد نمیدونم
خیلی مواظب هم بودیم
دوستام بهم میگفتن چرا اینقدر شما با همین از هم خسته میشید ها
اما نمیدونستن که با هربار دیدن هم به هم وابسته تر میشیم نمی دونستن
یادم میاد تو یه شهر قریب با هم بودیم کلی گشتیم
یادم میاد یه بار تویه بارون خیلی شدید توی یه کوچه تاریک با هم قدم زدیم
یادم میاد با هم گریه کردیم واسه یه مشکل کوچیک
یادم میاد چقدر میخندیدیم
یادم میاد مشکلات ریاضیمو به کمکش حل میکردم
یادم میاد این وبلاگو با چقدر عشق ساختیم
قرار بود من دانشگاه رفتم برم خواستگاریش
نمیدونم چی شی
حتما مشکل از من بوده
یادم میاد با هم خداحافظی نمی کردیم همش می گفتیم میبینمت میبینمت
یادم میاد هرجا می فت منم باهاش میرفتم تا خونش همراهیش می کردم
دیگه همه میدونستن ما ماله همیم
اما.....
چی شد
یادم میاد که مشکلاتمون
از یه دروغ کوچیک و ساده شروع شد
دیگه وارد جزئیات نمیشم
یادم میاد درست یک هفته مونده بود به کنکورم
دیدم یه جورایی شده دیگه زنگ نمیزنه اس ام اساشم یه جورایی شده
بهش گفتم کسی تو زندگیته گفت هنوز معلوم نیست
دیگه چیز زیادی نپرسیدم تا فردا
بهش گفتم می خوای از من جدا شی گفت نمیدونم
ازش دوباره پرسیدم کسی تو زندگیت اومده گفت معلوم نیست
بهش اصرار کردم گفت
یکی پیشنهاد داده دارم در موردش فکر می کنم
گفتم یعنی میخوای خیانت کنی
گفت نه نمیخوام
گفتم مگه فعلا با من نیستی یه چیزی بهم گفت که هیچ وقت یادم نمیره
گفت من دیگه با تو اونطور رابطه ای ندارم وقتی این حرفو زد یه جوری شدم
یدفعه عرق سرد نشست رو صورتم
این طوری شد که رهام کرد
بعداز اون زنگیم کلی فرق کرد
شدم یه آدم سنگ دل خشک و بی محبت
الانم که دانشگاه میرم به خاطر اصرار خانوادمه
یه مدت شبها همش گریه می کردم
تمام فکرم شده بود که آخه چه طور ممکنه 4 سال با یه پیشنهاد فراموش بشه
تمام دنیا تمام سالها تمام خاطره ها داشت برام تو اون چند شب خلاصه میشد
خیلی غمگین بودم که مامانو بابام بهم شک کرده بودن نکنه معتادی چیزی شدم
دوستام میگفتن کی فکر میکرد امین و مهسا از هم جدا بشن
ولی شد
حالا که رفته بزار بگم
بزار بگم که جز اون کسی برام عزیز نبود
بزار بگم که تمام هستیم بود اما حیف نفهمید
تو این چند ماه میومدم اینترنت خیابون که واسه یه بارم شده دوباره ببینمش اما
نشد
شاید قسمت منم این طوری بوده
اما این بگم امیدوارم هرجا هست شادو خرم باشه
امیدوارم خوشبخت بشه
فقط اینکه من آدم کینه ای نیستم
خیلی با خودم سروکله زدم که ببخشمش
اما نتونستم
نمی بخشمش
این بود سر گذشتو سرنوشتم
موفق باشید
خداحافظ
